|
چهارشنبه 06 دی 1391 :: 21:33 :: نويسنده : eshghe-abadi
این است یک عشق جاودانه
چهارشنبه 06 دی 1391 :: 21:25 :: نويسنده : eshghe-abadi
چهارشنبه 06 دی 1391 :: 21:21 :: نويسنده : eshghe-abadi
منتطر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم درچشمانت خیره شوم دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم سر روی شونه هایت بگذارم از عشق تو....از داشتن تو....اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش گیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم و با تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هدیه کنم آری من تو را دوست دارم و عاشقانه تو را می ستایم
چهارشنبه 06 دی 1391 :: 14:40 :: نويسنده : eshghe-abadi
به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ...
چهارشنبه 06 دی 1391 :: 14:20 :: نويسنده : eshghe-abadi
هرگز تو را فراموش نخواهم کرد،
چهارشنبه 06 دی 1391 :: 14:14 :: نويسنده : eshghe-abadi
چهارشنبه 06 دی 1391 :: 14:09 :: نويسنده : eshghe-abadi
ماندم و باور نکردی ، ماندی و در حقم بی محبتی کردی ، رفتی و شکستم
شنبه 02 دی 1391 :: 16:57 :: نويسنده : eshghe-abadi
روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم...
شنبه 02 دی 1391 :: 16:30 :: نويسنده : eshghe-abadi
حرف می زنی اما تلخ ... |
|||||||||||