aghushe eshgh
جمعه 17 آذر 1391 :: 23:22 :: نويسنده : eshghe-abadi

حلالت میکنم اما هنوزم از تو دلگیرم

تو میخندی و من آروم تو دست گریه میمیرم

حلالت میکنم اما نباید از خودم رد شم

تو گم میشی و من اینجا .. تو رو با گریه می بخشم

تقاصه آرزوهامو کجای قصه پس دادی؟

که از اوج پریدن ها به خاک گریه افتادی؟

کجای قصه پرواز چراغ راه رو گم کردم؟

که باید اینهمه تنها به سوی خونه برگردم

حلالت میکنم اما به دیروز تو زنجیرم

تو رو گم میکنم وقتی تو دست گریه میمیرم

حلالت میکنم اما نمیتونم که برگردم...

تمومه آرزوهامو تو دنیای تو گم کردم

من از روزایی میترسم که پشت مرز تقدیرن

از اینکه حتی فرداهام تو دستای تو میمیرن

تو یک شب بی خبر رفتی و از دست تو دلگیرم

تقاص قصه های مرده را ازشب نمی گیرم

خدا می داند از چشمی که بارانی است پنهانی

من از روزی که رفتی با دلم بد جور درگیرم!


حلالت میکنم اما هنوزم از تو دلگیرم  


 

جمعه 17 آذر 1391 :: 22:55 :: نويسنده : eshghe-abadi

شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروه اند و رنگ سياه مستحب.

شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگر  رو مي شناسن.

شهر هرت جايي است که درختها علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند.

- شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند. 

- شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند.

- شهر هرت جايي است که خنده نشان از جلف بودن را دارد.

- شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن.

- شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه. 

- شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي 

- شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه ....

- شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر رو دعوت مي کني و شام ميدي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن.. 

- شهر هرت جايي است كه مردمش پولشان را توی چاه میریزن و دعا میکنن که خدا آنها را از فقر نجات بده
 

- شهر هرت جایی است که به بعضی از بیسوادها میگن پروفسور. 

- شهر هرت جایی است که مردگان مقدسند و از زنده ها محترمترند.

 - شهر هرت جايي است كه.....  

جمعه 17 آذر 1391 :: 22:01 :: نويسنده : eshghe-abadi

از زن و شوهر موفقی پرسیدند چجوری در زندگی موفق شدید؟ مرد جواب داد وقتی برای ماه عسل به شمال رفته بودیم خانومم سوار اسب شد و اسب اونو روی زمین انداخت.خانومم گفت این اولین بارت بود.بار دوم اسب اونو روی زمین انداخت و خانومم گفت این دومین بارت بود.بار سوم خانومم با یه تیر اسب بیچاررو کشت.من عصبانی شدم.سرش داد زدم و گفتم چرا این کارو کردی؟بهم گفت این اولین بارت بود...

صفحه قبل1...131415صفحه بعد

 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران